ساعت دقیق ورود امام

زمان دقیق ورود امام خمینی (ره) در روز دوازدهم بهمن سال 57 به ایران اسلامی بر خلاف زمان های مطرح شده در سال های اخیر، ساعت 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه است و این در حالی است که چند سالی است برخی رسانه ها از جمله رسانه ملی لحظه ورود امام امت را 9 و 33 دقیقه اعلام می کنند.

ساعت دقیق ورود امام(ره) به وطن

اسناد مختلفی برای این ادعا وجود دارد که از آن جمله می توان به تک شماره روزنامه اطلاعات 12 بهمن سال 57 به شماره 15774 اشاره کرد که در زیر تیتر به یاد ماندنی "امام آمد" ساعت ورود امام به کشور اینگونه مطرح شده است: "پس از 15 سال در ساعت 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه صبح امروز پای امام خمینی بخاک وطن رسید".

در این ارتباط تفسیرهای مختلفی بیان شده که برخی از آنان این تغییر را به حرکات گروه های فراماسونری مربوط می داند. فارغ از اینکه آیا این تغییر زمانی به این گروه ها مربوط می شود یا نه و اینکه آیا تغییر چند دقیقه ای زمان ورود امام تا چه حد اهمیت دارد مورد بحث در این مجال نیست و هدف فقط تاکید بر حفظ تاریخ انقلاب اسلامی است.

منبع: بسیج پرس

با صدور پیامی رهبر معظم انقلاب قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد در رقابت‌های جهانی را تبریک گفتند

حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای با صدور پیامی، قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد در رقابت‌های جهانی را تبریک گفتند

  پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پی قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد ایران در رقابت‌های جهانی مجارستان با صدور پیام، از کشتی‌گیران تیم ملی تشکر کردند.

متن پیام رهبر انقلاب به این شرح است:

بسمه تعالی

از اینکه با کوشش و جدیت خود دل مردم کشور را شاد کردید، متشکرم.

سیدعلی خامنه‌ای

۲۷ شهریور

ماجرای ترور مقام معظم رهبری از زبان وزیر بهداری جنگ


هادی منافی وزیر بهداری دوران جنگ است که در دولت شهید رجایی مسئولیت گرفت، او در زمان حادثه ترور مقام معظم رهبری در مسجد اباذر وزیر بود و از نزدیک نجات و درمان ایشان را پیگیری می‌کرد. منافی می‌گوید: نجات آقا مثل معجزه بود.

هادی منافی،‌ وزیر بهداری دولت شهید رجایی می‌گوید:  روزی که وزیر شدم،‌جنگ شروع شد، هر روز بحران و درگیری داشتیم و روزهای سختی را سپری کردیم. با او درباره یکی از این روزهای سخت یعنی 6تیر 1360که حادثه ترور مقام معظم رهبری رخ داد به گفت‌و‌گو نشستیم:

  در زمان حادثه ترور مقام معظم رهبری در 6 تیر 1360 شما وزیر بهداری بودند، از آن ماجرا چه به خاطر دارید؟

منافی: قبل از شروع مصاحبه این را بگویم که به خاطر کهولت سن و بیماری که دارم برخی اسامی و اتفاقات را فراموش کرده‌ام و ممکن است نتوانم همه موارد را به خاطر بیاورم به همین علت پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم اما تا آنجایی که به خاطر داشته باشم می‌گویم.

در آن زمان من وزیر بهداری بودم.در زمان ریاست جمهوری مرحوم شهید رجایی بود که من اطلاع دادند مقام معظم رهبری امروز و آقای خامنه‌ای آن روز که نماینده فعال مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع بودند، ترور شده‌اند.

ما رفتیم در یکی از بیمارستانهای جنوب تهران پایین‌تر از راه آهن و دیدیم که ایشان بعد از انفجاری که در مسجد اباذر هنگام سخنرانی ایشان به دست منافقین صورت گرفته است دچار زخمهای وسیع و عمیقی در ناحیه صورت و دست شده‌اند و خونریزی زیادی دارند.

 

افراد و پزشکان دیگری مانند دکتر شیبانی و دکتر ایرج فاضل هم آمدند و همه تلاش کردند که هر طوری هست، ایشان را نجات دهند. بعد تصمیم گرفتیم که ایشان را با هلی کوپتر به بیمارستان قلب که امروز به نام بیمارستان قلب شهید رجایی است منتقل کنیم.

  چطور ایشان را منتقل کردید؟

منافی: ایشان به هوش نبودند. مردم هم از این حادثه با خبر شده بودند و نگران بودند، اطراف بیمارستان را جمعیت زیادی از مردم پر کرده بود و جا به جا کردن ایشان را مشکل کرده بود. ما اول یک هلی کوپتر را آوردیم. جمعیت به تصور اینکه آقا در این هلی کوپتر است بعد از پرواز هلی کوپتر، رفتند و جمعیت کم شد. بعد هلی کوپتر دوم را آوردیم و با آن آقا را به بیمارستان قلب شهید رجایی منتقل کردیم. خود من هم با ایشان در هلی کوپتر بودم.

در آنجا بستری شدند و اطبا و جراحان برجسته آن روز آمدند و خیلی خوب رسیدگی کردند. یادم می آید 60 کیسه خون به ایشان تزریق کردیم تا نجات پیدا کردند. البته لطف خدا بود. چون واقعاً نجات فردی که فشار خون ندارد، نبض ندارد و در حالت وخیم است در آن شرایط معجزه بود. چندین ساعت ایشان زیر عمل بودند. اتفاقاً همان روز که آقا عمل کردند، به من خبر دادند که انفجاری هم در حزب جمهوری (7 تیر) اتفاق افتاده است. خیلی‌ها را برای جلسه حزب جمهوری دعوت کرده بودند، 2 یا 3 بار هم به من زنگ زده بودند که حتماً بیایید جلسه مهمی است.

یادم می‌آید که روز 7 تیر که وضعیت آقا مقداری تثبیت پیدا کرده بود، بعد از اینکه من از بیمارستان قلب خارج شده بودم، شهید رجایی به من زنگ زد و گفت کجایی؟ گفتم از بیماستان از پیش آقای خامنه‌ای می‌آیم. می‌خواهم بروم حزب جمهوری. آنجا بود که شهید رجایی به من خبر داد که در حزب جمهوری اتفاقی افتاده و به من گفت که بروم و به او هم خبر دهم که چه اتفاقاتی افتاده است.

من رفتم طرف حزب جمهوری و دیدم که همه چیز به هم ریخته است، ساختمان فرو ریخته، عده‌ای را برده‌اند ولی اکثراً به صورت جنازه روی زمین مانده‌اند و تقریباً کسی سالم نمانده است. بیش از 70 نفر آنجا شهید شدند.

گفتند برخی را برده‌اند بیمارستان شفایحیاییان، من هم رفتم آنجا، گفتم آیت الله بهشتی کجاست. اول هیچی نمی‌گفتند، به من هم نگفتند که کجاست، از چند بیمارستان دیگر هم پرس وجو کردیم فهمیدم که همین جا توی همین بیمارستان است.اینکه چرا قایم می‌کردند، نفهمیدیم.

 شما وزیر بهداری بودید.

منافی: بله، من وزیر بهداری بودم اما حتی به من هم می‌گفتند، حالا چرا ؟نمی‌دانم. به هر حال رفتیم آنجا و توی سردخانه جسد شهید بهشتی را دیدیم. از سینه به پایین از بین رفته بود اما سر سالم بود. 3 تا دیگه از وزرا هم بودند که اسمشان را به خاطر ندارم.

 

 من از آنجا به شهید رجایی زنگ زدم و جریان را توضیح دادم. شهید رجایی گفت من باید ببینم. گفتم سریع بیایید چون اجساد را می‌خواهند به پزشکی قانونی ببرند و شهید رجایی سریع با ماشین خودش آمد و با هم رفتیم بالای سر جنازه‌های حادثه 7 تیر.شهید رجایی خیلی آدم خود داری بود اما بعد از دیدن اجساد نتوانست روی پایش بایستد، صندلی آوردیم تا بتواند بنشیند.

از آنجا با هم رفتیم دفتر ریاست جمهوری و بعد به اتفاق هم رفتیم مجلس، دفتر آقای هاشمی که آن زمان رئیس مجلس بود و تا صبح فردای آن روز در مجلس جلسه داشتیم و مسائل و حوادث آن روزها یعنی ترور آیت الله خامنه‌ای و انفجار حزب جمهوری را بررسی کردیم.

 

در حادثه انفجار حزب جمهوری، انقلاب اسلامی خیلی آسیب دید و خیلی افراد عالم، دانا،خبره و متدین که می‌شد روی آنها حساب کرد در این حادثه شهید شدند. حادثه فجیعی بود. امام افراد فهمیده و قدرتمندی را از دست دادند. چون امام(ره) از اول دلش نمی‌خواست روحانیت وارد حکومت شود، می‌خواست که روحانیون بر اداره امور کشور نظارت داشته باشند تا قوانین اسلامی اجرا شود. نه اینکه خودشان بیایند حکومت کنند.

اما بعد از این انفجار و حوادث که به از بین رفتن افراد قابل اعتماد منجر شد، بالاخره حضرت امام(ره) تصمیم گرفتند که روحانیت هم در حکومت باشند و گر نه خود روحانیت علاقه‌ای به حکومت کردن نداشت.

مسیر حوادث باعث شد حضرت امام(ره) این تصمیم را بگیرند در حالی که اوایل انقلاب کار دست غیر روحانی‌ها مثل بازرگان و بنی صدر بود که متأسفانه خیلی ضربه زدند.

  ولی مقام معظم رهبری نجات پیدا کردند.

منافی: بله، آقا روز 6 تیر 1360 در حالی که در مسجد اباذر سخنرانی می‌کردند، بمبی منفجر شد و به شدت به سینه و دست راست ایشان آسیب زد. خون زیادی هم از ایشان رفت اما لطف و خواست خدا بود که ایشان زنده بمانند. اتفاق عجیبی بود. از معجزات بود. معلوم است که خداوند وظیفه مهمی را برای ایشان مقدر کرده بود تا این انقلاب را نگه دارند.

  درمان ایشان چقدر طول کشید؟

منافی: همان طور که گفتم، آقا را با هلی کوپتر به بیمارستان قلب شهید رجایی منتقل کردیم، در بیمارستان نزدیک 60 کیسه خون به ایشان تزریق شد تا توانستند نجات پیدا کنند. چندین عمل هم روی سینه و دست ایشان انجام شد. پروفسور سمیعی که جراح معروف بین‌المللی مغز و اعصاب است. تصادفاً در آن روزها در ایران بود. او هم آمد و کمک کرد.

جراحان و متخصصان برجسته عروق آمدند. دکتر لواسانی متخصص ریه هم آمد و نهایتاً قسمت و تقدیر الهی این بود که ایشان زنده بمانند.

  چه مدت بستری بودند؟

منافی: توی بیمارستان حدود 2 ماه بستری بودند، بعد هم ایشان را به جای امنی در شمیران منتقل کردیم.

  شما مسئول تیم درمان ایشان بودید؟

منافی:‌بله،‌از همان زمان که این اتفاف افتاد من مسئول تیم درمان ایشان بودم و بعد از دوره وزارت هم این مسئولیت را تا چند سال پیش داشتم. البته الان خودم گرفتار بیماری شدم و نمی‌توانم. دوستان دیگری در خدمت ایشان هستند.

  بعد از چه مدت بهبودی حاصل شد.

منافی: ایشان تحت درمان بودند تا زمان انتخابات ریاست جمهوری بعدی که امام اجازه دادند، روحانیون وارد عرصه شوند و به حضرت آقا تکلیف کردند که ایشان هم در انتخابات شرکت کنند. در آن زمان دیگر ایشان بهبود کامل پیدا کرده بودند. به جز دستشان که آسیب جدی دیده بود.

زمانی که آقا در بیمارستان به هوش آمدند را به خاطر دارید؟

منافی: بله،زمانی که آقا در بیمارستان به هوش آمدند. اول پرسیدند که از همراهانشان در مسجد کسی آسیب ندیده است. گفتیم نه، کسی طوری نشده است. بعد از وضع خودشان پرسیدند. گفتیم راستش این است که ممکن است دست راست شما دیگر کار نکند،‌گفتند، دست لازم نیست، زبانم کار کند کافی است.

خیلی با حالت اطمینان،‌حوصله و شجاع و مقتدرانه برخورد کردند و از همان روز بعد شروع کردند به تمرین نوشتن با دست چپ و خیلی زود با دست چپ درست مثل دست راست می‌نوشتند. به هر حال خواست خدا بود که ایشان بمانند و با هوشمندی و دریایتی که دارند. انقلاب را نگه دارند.

واکنش حضرت امام(ره) به این اتفاق چه بود.

منافی: امام(ره) خیلی پیگیر حال آقا بودند، البته ما هم این مسئله را بهانه می‌کردیم و مرتب خدمت حضرت امام می‌رسیدیم تا ایشان را زیارت کنیم و گزارش دهیم. من همیشه خدمت امام می‌رسیدم ما در این ایام خیلی بیشتر شد. امام مرتب پیگیر حال آقا بودند و ما روزی یک یا بعضی روزها دوبار خدمت ایشان می‌رسیدیم. تا اینکه آقا بهبود پیدا کردند و امام به ایشان تکلیف کردند که مسئولیت اجرایی بپذیرند. ایشان هم همواره در مقابل دستورات حضرت امام خاضع بودند و این طوری بود که توانستند انقلاب را تا امروز مقتدرانه نگه دارند. امیدوارم که با زعامت ایشان انقلاب اسلامی ما به اوج شکوفایی خودش برسد.

آخرین سفارش‌ بابابزرگ جبهه‌ها



علی رحمانیان گفت: آخرین سفارش‌های پدرم توجه به نماز، حمایت از انقلاب اسلامی و رهبر معظم انقلاب بود.


علی رحمانیان فرزند مرحوم «صفرقلی رحمانیان» در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا) اظهار داشت: پدرم علاقه زیادی به امام خمینی(ره) داشت، او در دوران دفاع مقدس به عشق ایشان و انجام به فرامین امام(ره)، در حالی که 75 ـ 80 سال سن داشت، به مناطق عملیاتی اعزام شد و در عملیات‌های خیبر، محرم، فاو و بسیاری از نقاط جنوب حضور پیدا کرد.

 

وی ادامه داد: مادرم که 10 سال پیش به رحمت خدا رفته است، زنی متدین و فهمیده بود؛ علاوه بر اینکه او هیچ وقت مانع از حضور پدرم و من و برادرانم در جبهه نبود، بلکه می‌گفت: «همان طور که امام فرموده به جبهه بروید؛ اداره خانه با من»؛ به همین جهت ما در طول حضور در جبهه دغدغه منزل را نداشتیم؛ اگر چه آن موقع هم سختی و مشکلات زیاد بود، اما هیچ گاه مادرم خم به ابرو نیاورد.

فرزند مرحوم «صفرقلی رحمانیان» یادآور شد: 7 خواهر و 3 برادر بودیم؛ پدرم بعد از جنگ کشاورزی و دامداری می‌کرد؛ 7 سال پیش او دچار شکستگی لگن شد؛ این امر منجر به زمین‌گیر شدن پدرم بود و باید برای انجام کارهای شخصی او را کمک می‌کردیم اما نکته مهم این است که پدرم در طول این 7 سال، همیشه شاکر خداوند بود.

وی اضافه کرد: آخرین سفارش‌های پدرم توجه به نماز، حمایت از انقلاب اسلامی و رهبر معظم انقلاب بود؛ تکه کلامش هم این بود که پای رهبری و نظام بایستید. او به ما می‌گفت: «اگر جایی کار می‌کنید که با بی‌مهری مواجهه می‌شوید، آن را به حساب انقلاب نگذارید».

  مرحوم «صفرقلی رحمانیان» معروف به «بابابزرگ جبهه‌ها» متولد اول مهر 1285 از جهرم استان فارس بود؛ او از 9 روز پیش در بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) فسا استان فارس بستری بود، امروز به رحمت ایزدی پیوست. وی با وجود کهولت سن از سلامت جسمانی خوبی برخوردار بود اما کهولت سن و نارسایی تنفسی امکان ادامه حیات را از این یادگار گرانقدر دفاع مقدس گرفت. او با اینکه 107 سال سن داشت و بخشی از خاطرات دفاع مقدس را از یاد برده بود، اما وقتی نام رفقای شهیدش را می‌شنید، اشک می‌ریخت و از درون به یاد آن روزهای پرحماسه می‌سوخت.

به گفته علی رحمانیان، فرزند بابابزرگ جبهه‌ها، او آنقدر شیفته و مرید امام خمینی‌(ره) ‌بود که در نهایت در شب رحلت پیر و مراد رزمندگان، امام (ره) به دیدار حق شتافت.

امام «ما می توانیم» را به مردم ایران تعلیم داد/ کاندیداها در انتقاد بی‌انصافی و سیاه‌نمایی نکنند


رهبر معظم انقلاب در مراسم ارتحال امام‌خمینی (ره) فرمودند: امام «ما می توانیم» را به مردم ایران تعلیم داد، اما قبل از آن این شعار را در شخصیت خود به معرض بروز و ظهور رساند و در وجود خود زنده کرد.


  مراسم ارتحال بیست و چهارمین سالگرد عروج امام‌خمینی (ره) از ساعتی قبل با حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی، سران قوای سه‌گانه و جمعی از مسئولان لشکری و کشوری و اقشار مختلف مردم در مرقد مطهر بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی آغاز شده است که هم‌اکنون این مراسم از شبکه‌های اول و خبر سیما و رادیو معارف در حال پخش است.

 

گزیده بیانات رهبر معظم انقلاب به شرح زیر است:

 

*امام «ما می توانیم» را به مردم ایران تعلیم داد، اما قبل از آن این شعار را در شخصیت خود به معرض بروز و ظهور رساند و در وجود خود زنده کرد.

 

*دشمنان صد سال به ملت ایران تلقین کرده بودند که شما نمی‌توانید، یکی از ابزارهای مؤثر دشمنان برای تسلط بر ملت‌ها همین تلقین نمی‌توانید است، امام مطلب را برگرداند و ابزار تسلط ابرقدرت‌ها را از دست آنها گرفت.

 

*بسیاری از انقلابی‌های دنیا، از جوانی که فاصله می‌گیرند حتی حرف‌های اصلی خود را پس می‌گیرند، بیانیه‌های امام در سال‌های آخر حتی از سال 42 هم انقلابی‌تر و تندتر بود، پیر می‌شد اما دلش زنده‌تر و جوان‌تر می‌شد.

 

*ملت ایران در همه میدان‌ها در این سی و چند سال پیروز شده است، ملت ایران راه خود و انگیزه‌های خود را اصلاح کردند و خدا کمک کرد، نتیجه هم آن شد که ایران وابسته به ایران مستقل تبدیل شد.

 

*یکی از دیپلمات‌های برجسته آمریکا گفت این ما بودیم که به شاه می‌گفتیم شما به چه احتیاج دارید، به چه احتیاج ندارید، نفت را به کی بفروشید و به چه کسی نفروشید.

 

* به هشت کاندیدا نصیحت می‌کنم انتقاد کنند لکن انتقاد به معتای سیاه نمایی و انکار خدمات صورت گرفته در این دولت و دولت‌های گذشته نباشد.

 

مراسم امروز با تلاوت قرآن مجید در حرم مطهر امام راحل آغاز شد و در ادامه حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی برای حضار سخنرانی کرد.

محمود احمدی‌نژاد، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، آیت الله جنتی، علی لاریجانی، آیت الله آملی لاریجانی، آیت الله شاهرودی، سرلشکر جعفری، سرلشکر صالحی، محسن رضایی، محمدرضا عارف، علی‌اکبر ولایتی، سید محمد غرضی، آیت الله مهدوی کنی، آیت الله امامی کاشانی، امیر سیاری، سردار نقدی، حجت‌الاسلام اژه‌ای، صادق محصولی، مرتضی تمدن، حجت‌الاسلام مصلحی، اسفندیار رحیم مشایی، محمدرضا رحیمی، علی نیکزاد، محسن رفیقدوست، سردار پاکپور، حداد عادل ،سعید جلیلی و  ثمره هاشمی از جمله شخصیت‌های حاضر در این مراسم هستند.

رحلت حضرت امام خميني(ره)رهبركبير انقلاب وبنيانگذارجمهوري اسلامي ايران تسلیت باد

سالها می گذرد حادثه ها می آید                  انتظار فرج از نیمه خرداد کشم


“بسم الله الرحمن الرحیم

با دلی‌ آرام‌ و قلبی‌ مطمئن‌ و روحی‌ شاد و ضمیری‌ امیدوار به‌ فضل‌ خدا از خدمت‌ خواهران‌ و برادران‌ مرخص‌، و به‌ سوی‌ جایگاه‌ ابدی‌ سفر می‌کنم‌. و به‌ دعای‌ خیر شما احتیاج‌ مبرم‌ دارم‌. و از خدای‌ رحمان‌ و رحیم‌ می‌خواهم‌ که‌ عذرم‌ را در کوتاهی‌ خدمت‌ و قصور و تقصیر بپذیرد و از ملت‌ امیدوارم‌ که‌ عذرم‌ را در کوتاهی ها و قصور و تقصیرها بپذیرند. و با قدرت‌ و تصمیم‌ اراده‌ به‌ پیش‌ روند و بدانند که‌ با رفتن‌ یک‌ خدمتگزار درسدّ آهنین‌ ملت‌ خللی‌ حاصل‌ نخواهد شد که‌ خدمتگزاران‌ بالا و والاتر در خدمتند، والله نگهدار این‌ ملت‌ و مظلومان‌ جهان‌ است.

والسلام‌ علیکم‌ و علی‌ عبادالله الصالحین‌ و رحمة‌الله و برکاته‌

۲۶بهمن ۱۳۶۱ ، ۱ جمادی الثانی ۱۴۰۳

روح‌الله الموسوی‌ الخمینی”

هر روز با دست می‌زدم تو سر شاه



مجسمه شاه در یکی از انبارهای ارتش بود، من هر دفعه که می‌رفتم و می‌آمدم با دست محکم می‌زدم تو سر این مجسمه و می‌گفتم این همه بدبختی زیر سر این شاه و نخست‌وزیرش هویدا است.

خبرگزاری فارس: هر روز با دست می‌زدم تو سر شاه


زمان طاغوت محمد رضا پهلوی می‌کوشید تا ارتش خود را از همه لحاظ قدرتمندترین ارتش منطقه کند تا کسی جرات چپ نگاه کردن به خاکی را که رویش مسلط است نداشته باشد.

او شاید در دورترین افق ذهنی‌اش هم نمی توانست تصور کند کسانی تخت و تاجش را به هم خواهند زد که بدون هیچ سلاحی هستند و حتی ارتش را بدون هیچ امکاناتی همراه خود خواهند ساخت. امام خمینی وقتی به پا خاست و کوس احقاق حق مستضعفین را به صدا درآورد آنقدر آهنگش دلنشین بود که حتی مردان نظام را هم، هم دل کرد و بدون هیچ مقاومتی سلاحشان را از مقابل ملت به زمین گذاشتند.

اگر چه سران ارتش اغلب فاسد و سرسپرده بودند اما بدنه آن را فرزندان همین ملت تشکیل داده بودند و نمی توانستند زمان انقلاب به دستور مافوق برادرانشان را بکشند. 

آنچه می خوانید گفتگویی است با یکی از همین برادران ارتشی که زمان طاغوت جزو یکی از مبارزین علیه پهلوی بود. ایشان خاطرات فراوانی از آن دوره دارد که گوشه ای از آن را این چنین تعریف می‌کند:  

*چگونه وارد ارتش شدم

قنبر راسخ هستم متولد سال 1334 در تهران. وقتی تحصیلاتم به سیکل رسید به خاطر مشکلات زندگی و نیاز خانواده تصمیم گرفتم کار کنم. به خاطر علاقه ام به ارتش، سال 1353 وارد این ارگان نظامی شده و حدودا 19 ساله بودم که استخدام شدم. ابتدا ی ورودم به نیروی هوایی ارتش رفتم اما به خاطر مشکلاتی که بود آنجا قسمت نشد و به نیروی زمینی که به آن «اُردنانس» یا «لژستیک» هم می گفتند، پیوستم. محل خدمتم در خیابان بهشتی (عباس‌آباد) بود.

*نوشته‌هایی که حق و باطل را برایم روشن کرد

علاقه زیادی به نوشته‌های شهید بهشتی و شهید باهنر داشتم و خیلی با دقت مطالب آنها را می‌خواندم و برای خودم تجزیه و تحلیل می‌کردم. از طرفی مسائلی که در رابطه با ایام عاشورا و عزاداری اباعبدالله‌الحسین(ع) در مجالس روضه توسط روحانیون مطرح می‌شد کنایه‌ای داشت‌ به رژیم طاغوتی محمدرضا پهلوی و ظلم‌هایی که به مردم می‌شد. اینها باعث می‌شد که رشد ذهنی من در رابطه با حق و باطل روشن‌تر شود.

*می دانستم چه عقوبتی در انتظارم است

ارتش برای خاندان سلطنتی بود و خوب می دانستم اگر دستگیر شوم چه عقوبتی خواهد داشت اما در هر حال وقتی موضوع برایم روشن شد، نمی‌توانستم خودم را به ندیدن بزنم که سلسله مراتب ارتش مسائل حقوق انسانی و عاطفی را نسبت به ملت رعایت نمی‌کند. امثال من نمی‌توانستیم بپذیریم مزدوران آمریکایی‌ و اسرائیلی‌ در کشور ما مصونیت داشته باشند و ما را وحشی حساب کنند.

آموزه‌های اسلامی که از طرف روحانیت مطرح می‌شد انسان را در برابر راه و چاه قرار می‌داد. یا باید راه انتخاب کند یا چاه را، گزینه سومی وجود ندارد. ما هم با اتکا به این مسائل وارد کارهای مبارزاتی می‌شدیم. من به شخصه سعی کردم تا آنجایی که می‌شود تنها فعالیت کنم. چون می‌دانستم مسائلی که در گروه مطرح شود، بعداً‌ مشکلاتی به وجود خواهد آورد. فکر می‌کردم تنهایی کارهایم سریعتر انجام می‌شود.

ظلم‌ها و ستم‌هایی که ما در داخل ارتش می‌دیدیم که هرچه سلسله‌ مراتب بالاتر می‌رفت جنایت و نابرابری‌ هم بیشتر می‌شد، عین همان را نیز در جامعه می‌دیدیم، اینها باعث می‌شد که ما بیشتر روشن شویم که این رژیم،‌ رژیم وابسته و ظالمی است.

 

*موج مخالف از عراق ساپورت می‌شد

 

یک وقتی در منزل یک رادیویی خریده بودیم و گوش می‌کردیم. رادیو یک موجی داشت که دست مخالفین شاه بود و موضوعات مختلفی را مطرح و یا افشاگری می‌کردند، مخالفین هم مذهبی بودند و هم غیرمذهبی. یک موج هم برای روحانیت بود که مسئولش آقای دعایی بود که الان هم در روزنامه اطلاعات است. این دو موج در عراق ساپورت می‌شد.

این هم صرفا به خاطر اختلافی بود که بین صدام و محمد رضا به وجود آمده بود. این آزادی را صدام موقتاً گذاشته بود در اختیار مخالفین شاه و در این میان مخالفین هم کمال استفاده را برای روشنگری مردم دنیا و ایران می‌کردند. این دو موج باعث شد که ذهن ما بازتر شود و زمینه ای شد تا برخی جملاتی که در این برنامه ها عنوان می شد به صورت دیوار نویسی در پادگان و یا در بیرون از پادگان حک کنیم تا شاه را افشا کند. بعضا کاغذهایی را هم به صورت اعلامیه نوشته و داخل صندوق پست و هر جای دیگر که می‌توانستیم پخش می‌کردیم.

یکی از فعالیت‌های اصلی من همین شعار نوشتن داخل خود ارتش بود چون دیوارهای ساختمان ارتش در معرض دید عموم بود. شعارهایی مانند مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا می نوشتیم. سال 53 به خاطر همین فعالیت ها توسط ساواک دستگیر شدم.

*هر روز با دست می‌زدم تو سر شاه

داخل یکی از ساختمان‌های ارتش، انبار وسایل تعمیراتی و ابزار این چنینی ارتش بود. مجسمه نیم‌تنه شاه را گذاشته بودند در این انبار، من هر دفعه که می‌رفتم و می‌آمدم با دست محکم می‌زدم تو سر این مجسمه و می‌گفتم، این همه بدبختی زیر سر این شاه و نخست‌وزیرش هویدا است. ارتشی‌های دیگری که مسئول انبار بودند این حرکت‌ها را می‌دیدند ولی جلوی من چیزی نمی‌گفتند، اما حتماً برای موقعیت خودشان هم شده بود اطلاع می‌دادند. کارهای من آشکار بود و خیلی فعالیت مخفی نداشتم.(خنده) خوب کله‌‌ام هم بوی قورمه‌سبزی می‌داد و کارهایم حساب‌شده نبود. شرایطی پیش آمد که علناً اعلام می‌کردم که اینها طاغوت هستند، وابسته هستند و نوکر هستند. و این شرایط باعث شد که از طرف ضداطلاعات وقت یک روز آمدند گفتند راسخ کیست؟

گفتم: منم.

گفتند: وسایلت را جمع کن برویم.

این شد زمان دستگیری من.

در اتاق ضداطلاعات ارتش، دو سه ساعتی به لحاظ روانی روی من فشار آوردند. آن زمان اگر یک ارتشی فعالیت های انقلابی داشت و لو می‌رفت ابتدا به ضد اطلاعات می‌بردنش و بعد از آن اگر صلاح می‌‌دانستند تحویل ساواک یا شهربانی می‌‌شد. آنجا از من می‌پرسیدند: نه شما تشکیلات و گروه داری.

گفتم: نه.

خلاصه با چک و لگد سه شبانه روز هم نگذاشتند بخوابم و در همان ضداطلاعات نگه‌ام داشتند.

بعد از آن مدتی بردنم پادگان جمشیدیه. یعنی بازجوییه اولیه را کردند بعد گفتند: نه، این حرف‌هایش را نمی‌زند باید منتقل شود جمشیدیه که آنجا هم سه روز تحت اذیت و شکنجه بودم. سپس منتقلم کردند کمیته مشترک ساواک و شهربانی سابق. من یکبار دستگیر شدم اما زمانش طولانی بود.

*دکتر و مهندس‌هایی که سواد نداشتند

در کمیته مشترک هیچ کدام از بازجوها را نمی‌شناختم. فقط یکبار حسینی (شکنجه گر معروف ساواک)  حسابی از من پذیرایی کرد ولی بازجوی اصلی‌ام پیرمردی بود که استاد صدایش می‌کردند. دیگر شکنجه گران را هم می‌دیدیم ولی نمی‌شناختم چون به هم می‌گفتند دکتر و مهندس در حالی که هیچ کدام سواد هم نداشتند.

*انتظار از کشیدن ناخن هم سخت‌تر بود

در مورد شکنجه دو موضوع مطرح بود. یکی اینکه گاهی شکنجه قرار بود انجام شود، مثلاً ده نفر در طبقه دوم صف می‌کشیدند، در حالی که بلوزها روی سر کشیده شده و جایی را نمی‌بینی، خب این انتظار مبهم به لحاظ روانی فشار زیادی بر زندانی وارد می کرد. خودتان را در آن موقعیت قرار دهید و ببینید چه احساسی دارید؟ مثلاً شما می دانی قرار است ناخنت کشیده شود خوب با همه زجرها لااقل تکلیفش معلوم است، ولی در آن صف ما نمی‌دانستیم چه بلایی قرار است سر ما بیاید. آن وحشت و فکری که داشتیم بدتر بود.

دومین موضوع آوردن خانواده‌ها بود که خیلی انسان را تحت فشار قرار می‌داد. چقدر دختر و پسر و بچه را تحت فشار قرار می‌دادند که ما تخلیه اطلاعاتی شویم. ایمان و قدرت  می‌خواست و آن خانواده باید قوی باشند تا بتوانی اطلاعاتت را حفظ کنی. 

بعد از شنیدن حرفی از آن خانواده گاها لج می‌کردند و آنها را هم در کمیته مشترک نگه می‌داشتند و شدیداً شکنجه می‌کردند. چه بچه و چه بزرگسال را تحت فشار قرار می‌دادند تا ما حرف بزنیم. این دو موضوع به لحاظ روانی برای همه خیلی سخت بود.

* آب خنک خوردن یعنی چه؟

 

به 5 سال حبس محکوم شده بودم. چهار سال و 4 ماه که از آب خنک خوردنم (چون زندان قصر وسطش یک جویی بود که آب خنک داشت و زندانیان از آن آب می‌خوردنداین اصطلاح از آنجا آمده است.) می‌گذشت انقلاب پیروز شد و ما آزاد شدیم.

*با فخرالدین حجازی هم بند بودم

از سالهای زندان خاطرات شیرین زیادی دارم و می‌توان گفت بزرگترین چیزی که در این دوره زندگی من اتفاق افتاد، آشنایی با کسانی مثل فخرالدین حجازی بود که با آنها هم بند و هم سلول بودم. خوب من خیلی حساب نشده فعالیت می‌کردم و آگاه نبودم اما در طی نشست و برخواست با این عزیزان اطلاعات و درکم بیشتر شد.

مثلا فعالیت من در حد یک کار معمولی و جزئی بود اما افرادی مانند شهید بهشتی و شهید باهنر یک چیز کلی می‌گفتند که می ‌توانست حرکت بزرگی در جامعه ایجاد کند. زمان طاغوت اکثر روحانیون متعهد، حرف‌هایشان را در لفافه می‌گفتند. یعنی تطبیق می‌دادند حکومت شاه، طاغوت و آمریکا و شوروی را به یزید و معاویه. این روشنگری‌هایی بود که در زندان هم ما داشتیم.

 

*از همه اقشار در زندان های طاغوت بودند

در زندان دو گروه داشتیم، مذهبی و غیرمذهبی. خود مذهبی‌ها نیز به دو گروه تقسیم می‌شدند، طرفدار امام و طرفدار ضدامام. غیرمذهبی ها هم مثلا طرفدار مائو بودند که به مائویسیم معروف می‌شدند.

*بدترین دستگاه شکنجه

خاطره‌ای دارم از زمانی که من را بردند کمیته مشترک در اتاق بازجویی. بعد از دقایقی یک غول بی‌شاخ و دم به اسم حسینی شعبانی، معروف به دکتر حسین که سواد هم نداشت آمد بالای سر من. شعارهایی که من می‌نوشتم روی کاغذ مانند مرگ بر شاه، مرگ بر آمریکا را هم پیدا کرده و به عنوان نمونه آورده بودند برایش. دکتر حسین وقتی اینها را دید، تحریک شد و با عصبانیت یقه مرا مثل موش گرفت و  انداخت در  دستگاهی به نام دستگاه آپلو. دستگاه آپلو یک صندلی مخصوصی بود، پاها رویش صاف قرار داده می‌شد و دست‌ها روی دسته صندلی قفل می‌شد، بعد با سیم الکتریکی، برق به نقاط حساس بدن متهم وصل می کردند. در همین حین حسینی شلاق هم می‌زد، قبل از اینکه شلاق بزند، کلاه مخصوصی بود که آن را هم روی سر زندانی گذاشته و رویش می کوبیدند تا صدا در سر متهم بپچید و این عذاب زیادی ایجاد می‌کرد. این کلاه حالت کلاه فضانوردی بود که تا سینه قرار می‌گرفت.

شکنجه گران جریان گذاشتن اسم آپلو روی این دستگاه را اینگونه تعریف می کردند که: آمریکا به آسمان‌ها برای تسخیر کره ماه آپلو می‌فرستد، ما هم شما را با آپلو می‌فرستیم آسمان.

 

*بهترین میوه ای که در عمرم خوردم

بعد از اینکه از من حدود نیم ساعت با آپلو پذیرایی کردند، فرستاده شدم به سلول انفرادی، نیم ساعت بعد انگور آوردند برایم که من خیلی تعجب کردم. آن انگور در آن شرایط خیلی برای من خوب بود. چون تمام قدرت بدنی‌ام از بین رفته بود. این میوه برایم خیلی کارساز شد و من را سرحال کرد. حالم به قدری بد بود که به سختی می‌توانستم نماز بخوانم.

*سوتی رئیس ساواک در مواجهه با آقای حجازی

سال 54 فشار و خفقان پلیسی ساواک و شهربانی بر مردم به اوج خودش رسیده بود، چون مخالفین  به طور کلی، به علت فشارهای طاقت‌فرسایی که رژیم شاه علیه‌شان ایجاد کرده بود و کشتارها و شکنجه‌ها و مسائلی که پیش می‌آورد بیش از پیش مبارزه می‌کردند و حتی در کشورهای اروپایی و غربی دانشجوهایی داشتیم که در کنفرانس‌‌های دانشجویی، افشاگری می‌کردند علیه رژیم شاه.

در پی زیاد شدن این فشارها بود، یک روز ما نشسته بودیم در سلول، تیسمار رضا زندی‌پور که بعد از نصیری رئیس ساواک شده بود، با دو نفر همراه آمد داخل بند. ما نمی‌دانستیم او کیست؟ با آمدنش همه بلند شدیم و او نفر به نفر اسممان را می‌پرسید. وقتی رسید به آقای حجازی، پرسید: اسمت چیست؟

آقای حجازی هم بدون اینکه اسم کوچکش را بگوید، گفت: حجازی.

دو نفر مبارز دیگر هم اسمشان حجازی بود که اینها هم آن روز فعالیت‌های سنگینی علیه رژیم کرده بودند و روحانی هم بودند. زندی‌پور هم که از قضا پرونده دو نفر دیگر را خوانده بود فکر کرد فخرالدین یکی از همان دو نفر است در حالی که آن دو نفر شیرازی بودند و او مشهدی بود. تیمسار زندی‌پور شروع به صحبت کرد و گفت: فلان فلان شده من پرونده‌ات را خوانده‌ام. شما خائنین به مملکت هستین و ما شما خرابکارها را له و نابود می‌کنیم. همینطور که او صحبت می‌کرد، بغل‌دستی‌اش در گوش او گفت: آقا این حجازی اونی که شما فکر می‌کنید نیست. آقای حجازی هم متوجه موضوع شد با زبان سبزواری رو کرد به تیمسار زندی پور و گفت: مرتیکه تو هنوز نمی‌دانی من چه کسی هستم آن وقت می‌‌گویی پرونده‌ات را خوانده‌ام؟! پرونده‌ من عکس دارد و معلوم هست چه کسی هستم. خائن و خرابکار و آشوبگر هم خودت هستی!

تیمسار آنجا فهمید که چه غلطی کرده و وقتی موضوع را فهمید، زود بحث را عوض کرد و خیلی بی‌ربط گفت: چرا این پنجره را درست نکرده‌اید؟

ما همه خنده‌مان گرفت. زود هم دُم‌‌اش را جمع کرد و رفت و بعد از دو ماه هم شنیدیم ترورش کردند. 

*پخش موسیقی و اعتصاب زندانی‌ها

زندانی بودن در هر زندانی بدون مشکل نخواهد بود. ما هم در زندان طاغوت مشکلات زیادی در رابطه با وضعیت سرما و غذا داشتیم اما اینها را می توانستیم تحمل کنیم. ولی یکسری مسائلی بود که تحملش سخت بود، مثلا داخل زندان قصر بلندگوهای قوی می‌گذاشتند و از ساعت 6، کثیف‌ترین نوارهای مبتذل را می‌گذاشتند برای خرد کردن و به زانو درآوردن و شکستن مقاومت ما. این موضوع ادامه داشت تا یک روز برخی از زندانی‌ها تصمیم گرفتند اعتصاب غذا کنند.

ساواکی‌ها می دانستن با شروع شدن اعتصاب آبروی آنها می ‌رود. سرگردی بود به نام منصور زمانی، او آمد به عنوان زهرچشم و جمع کردن ماجرای اعتصاب چند نفری که این موضوع را طرح کرده بودند گرفت و برد انفرادی و دیگر هم خبری از آن موسیقی‌ها نشد.

*شکنجه شدم چون استاد سلمانی بودم

من علاوه بر اینکه ارتشی بودم آرایش‌گری را هم به خوبی بلد بودم. خود به خود در زندان پیچید که من سلمانی بلدم. در صورتی که رژیم نمی‌خواست این کارها هم توسط زندانی‌ها انجام شود و باید عوامل از خودشان باشند. ما هم که گوش مان بدهکار این حرف‌ها بود، چوبش را هم خوردم ولی با این حال تا روز آخر به عنوان استاد قنبر، مشغول اصلاح سر هم بندی‌هایم بودم. یکبار هم به خاطر همین موضوع صدایم زدند و یک پذیرایی (شکنجه) مختصری از من کردند.

یکی از شکنجه هایی که در زندان بسیار عذاب آور بود این بود که به زندانی اجازه رفتن به دستشویی را نمی دادند و گاهی مجبور می شدیم گوشه اتاق کارمان را انجام دهی.

*نون شاه را می‌خوری و خیانت می‌کنی؟

یک روز سرگرد زمانی من را خواست و پرسید اسمت چیست؟

گفتم: راسخ.

گفت: چه کاره هستی؟

گفتم: ارتشی.

یکدفعه یک سیلی آبدار به من زد و گفت: مرتیکه فلان فلان شده تو نون شاه را می‌خوری و خیانت می‌کنی؟

گفتم: من به شاه چیکار دارم، نون بازویم را می‌خورم.

گفت: خفه شو مرتیکه فلان فلان شده.

سیاست‌های ماموران طاغوت به نوعی چماق و هویج بود. یعنی هر وقت می‌دیدند خشونت جواب نمی‌دهد سعی می‌کردند رویه شان را عوض کنند تا طرف را گول بزنند. زمانی هم که دید در مورد من شکنجه کار ساز نیست چماق را کنار گذاشت و آمد از در هویچ وارد شد.

چند روز بعد از آن شکنجه گفت: آقای راسخ شما، توبه‌نامه می‌نویسی برای ما؟

گفتم: اگر توبه‌نامه بنویسم شما چه امتیازی به من می‌دهید؟

گفت: بهترین جا و شغل، بهترین حقوق و خانه را به تو می‌دهیم.

گفتم: در مقابل چه می‌خواهید؟

گفت: تو از این به بعد در اختیار ما هستی.

آن لحظات سنگین زیر فشار خدا در ذهنم انداخت که اگر تو بپذیری دیگر زندگی‌ات به هم می‌خورد و آینده‌ای نداری. اینها از تو مثل دستمال کاغذی استفاده می‌کنند و بعد دور می‌اندازند. خدا ما را راهنمایی کرد که اینطور بگو که من هم به سرگرد زمانی گفتم: می‌پذیریم ولی یک شرطی دارم.

گفت: چه شرطی؟

گفتم: من دور شما را خط قرمز می‌کشم، شما هم دور من را. تا گفتم دور شما را خط قرمز می‌کشم با لگد، کتک و سیلی من را بیرون انداختند.

با عصبانیت گفت: مرتیکه من را مسخره می‌کند، این را بیندازید زندان و یک ماه کسی با او حرف نزند. از آن روز من یک ماه در زندان بودم و کسی جرات نمی‌کرد با من حرف بزند.

*تلخ‌ترین خاطره از زندان طاغوت

تلخ‌ترین خاطرات آن دوران برای کسانی که زندانی می‌شدند زمان آزادی بود. چرا که از ترس ساواک مدت‌ها کسی جرات نمی کرد با آن فرد رابطه داشته باشد و همین موجب عذاب زندانی تازه آزاد شده می‌شد.

بیچاره می‌ماند کجا زندگی کند و یک آب خوشی از گلویش برود پایین. همه می‌گفتند: دیوار موش دارد، موش هم گوش دارد، خیلی خفقان بود و فشار بسیار شدید بود و شرایط شب روی ایران بود، یعنی تاریک بود. گاهی همسر، مخالف شوهرش بود. دختر مخالف پدرش بود.

فشار روحی طاقت‌فرسایی است که نفر از زندان آمده بیرون، هم مشکل خانه دارد و هم مشکل کار. می ماند کجا برود یک لقمه نان دربیاورد و سرش را بگذارد زمین. این در اکثر بچه‌ها بود. اقلیت‌هایی هم بودند که وضع‌شان خوب بود و دستشان به دهانشان می‌رسید و کمتر محتاج بودند. آنهایی که محیط‌های کارگری بودند و مشکلات مالی داشتند تحت فشار بودند.

گفتن این خاطرات برای این است که همه بدانند انقلاب ما مثل علف سبز نشد. رنج‌ها و گرفتاری‌ها و جدایی‌ها و سختی‌های بسیار زیادی بر ما گذشته و بر دورانی از زمان مشروطه تا حالا. نه ما فقط. این زحمات را یک رهبر روشنفکر، یک رهبر عالم و اعلم و مجتهد به نام حضرت ‌روح‌الله موسوی‌خمینی کشید که بیدار شد و ملت را بیدار کرد. این اگر ادامه نداشته باشد و همکاری نشود با ولایت فقیه و مقام معظم رهبری، همان طاغوت‌ها دوباره برمی‌گردند.

ما بیشتر غروب‌ها، این احساس دلتنگی را داشتیم که حالا ما از این جا بیاییم بیرون، کجا برویم در این شهر غریب که همه جا مامور است؟ یعنی اینقدر ما در ایران خودمان احساس غریبی می‌کردیم که واقعاً همدردی که می‌دیدم ذوق می‌کردیم ولی چیزی نبود که کمک هم بتوانیم بکنیم. چون شرایط طوری بود واقعاً مردم را دور نگه داشته بودند از آگاهی‌ها و مسائل انسانی. هر کس هم انسانیت می‌کرد شدید با او برخورد می‌کردند. رژیم خیلی فاسد بود.

*بازدید صلیب سرخ جهانی از زندان‌ها

سال 56 زمان روی کار آمدن کارتر وقتی دولت آمریکا احساس کرد در جهان و به خصوص ایران جایگاهش را دارد از دست می‌دهد تصمیم گرفت از فشار روی انقلابیون کمتر کند. شاه هم پایه های حکومتش سست تر شده بود. آنها ابتدا آمدند یک تشکیلاتی درست کردند و کسانی را از صلیب سرخ جهانی آوردند برای بازدید از زندان‌ها. ماموران ساواک هم کمتر شکنجه می‌کردند و یا مخفیانه شکنجه انجام می‌شد و خیلی ها را هم در خیابان‌ها می‌کشتند تا نیازی به بردن داخل کمیته نباشد.

یکی از مطالبات اصلی مردم،‌ مساله اسلام و آزادی زندانیان سیاسی بود. که این امر تحقق پیدا کرد و بعد رژیم مجبور شد خیلی‌ها را آزاد کند.

*روزی که آزاد شدم

روز آزادی ام یکی از روزهای پاییز بود. صدایم زدند، یک برادری داشتیم به نام شهید صفاری که چهار سال و چهار ماه با من بود، از بچه‌های ارتش بود و برادرش فرمانده نیروی دریایی سپاه بود و الان رئیس دانشگاه امام حسین سپاه هم هست. با ایشان آزاد شدم. معمولاً بین تهران و کرج زندانیان آزاد شده را پیاده می‌کردند، جاهای پرتی که ما به راحتی نتوانیم برگردیم و روز آخر هم زهرمان شود. پول هم نداشتیم، این بنده خدا، شهید صفاری من را برد خانه‌شان، 20 متری جوادیه، یک شب آنجا خوابیدم و بعد رفتم منزل خودمان.

 

*زندان زیر هشت کجا بود

وقتی از اتاق می‌خواستی به ورودی یا خروجی بند بروی، یک حالتی داشت که شبیه هشت بود. این زیر هشت، یک اتاق‌هایی داشتند برای بازجویی، در زندان قصر هم که ما بودیم تا لحظه آخر هم احساس آرامش نداشتیم. هر آن یک اطلاعاتی لو می‌رفت داستان شروع می‌شد.

*آزادی‌ای که از اسارت تلخ‌تر بود

گاهی به مناسبت مثلاً تولد فرح، تولد ولیعهد، تولد شاه ماموران ساواک در زندان جشن می‌گرفتند. به همین مناسبت عده‌ای را که مثلا سه، چهار روز مانده به آزادی عفو می‌کردند و تا نسبت به دیگران بدبینی ایجاد شود که این عفو شده و ذهنیت‌های بسیار بدی برای مبارزین به وجود آید که مثلا فلانی همکاری کرده و این مزدش است. مثلاً حاج آقا انباری سیزده چهارده سال زندان بود ولی آزادش کردند. یعنی طوری ماجرا را درست کردند که مثلا بگویند بالاخره شیخ هم خودش را نتوانست نگه دارد در حالی که اغلب بچه‌ها می‌دانستند ماجرا از چه قرار است و این کلک شان است.

حضور باشکوه ملت درس وحدت و اطاعت از ولایت را به مسئولین داد

  سردار محمدرضا نقدی رییس سازمان بسیج مستضعفین در جمع میلیونی راهپیمایان تهرانی و در میدان آزادی تهران گفت: ملت ایران امروز امریکا را له کرده و به مسئولین درس وحدت دادند.

نقدی با اشاره به عظمت ملت ایران بیان کرد: امروز رکورد راهپیمایی 22 بهمن سال 88 نیز شکسته شد و حضور عظیم ملت ایران استکبار جهانی را مقهور و مبهوت کرد.

وی ضمن یادآوری تحریم های بی اساس امریکا تصریح کرد: امروز جای رییس جمهور امریکا خالی بود تا بیاید و نتایج تحریم‌های بیهوده خود را ببیند.

نقدی بصیرت مثال زدنی ملت ایران را یادآور شد و تصریح کرد: انفجار جمعیت و حضور بی سابقه ملت در راهپیمایی امروز نمایش اوج ولایت مداری ملت ایران بود.

رییس سازمان بسیج مستضعفین گفت: ملت ایران سرآمد ملت های دنیاست و نه طول تاریخ و نه عرض جغرافیا ملتی به این والایی کرامت ملت ایران ندیده است.

وی ولایت فقیه را کیمیای ملت دانست و خاطرنشان کرد: کیمیایی که ملت را به این عظمت رسانده است چیزی جز گوهر بی بدیل ولایت نبوده و تنها و تنها رهبری ولایت است که می تواند ملتی را اینگونه متحد و منسجم نگه دارد و از معبرهای سخت و دشوار عبور دهد.

نقدی ضمن تقدیر از حضور باشکوه ملت ایران بیان کرد: سیلی ملت ولایت مدار ایران امروز به گونه امریکا و همه مستکبران نواخته شد و سران امریکا اگر نخواهند درس عبرت بگیرند به زودی به کمونیسم در زباله دان تاریخ خواهند پیوست.

وی خطاب به دولتمردان منفور آمریکا بیان کرد: ملت ایران امروز در خیابان آزادی با امریکا مذاکره کرد و حرف خود را زد، حال امریکا باید جواب ملت هوشیار و آگاه را بدهد و ما منتظر جوابیم.

جانشین فرمانده کل سپاه در امر بسیج بیان کرد: تنها جوابی که ملت ایران را قانع می‌کند قطع حمایت امریکا از رژیم صهیونیستی و اعتراف به تمام حقوق هسته ای و حقوق قانونی ملت ایران است.

وی همچنین لغو تمام تحریمها و قراردادهای ظالمانه را جواب مورد انتظار ملت ایران دانست و افزود: امریکا باید تمام پایگاه های نظامی خود را از تمام کشورها برچیده و ناوهایش را از خلیج فارس جمع کند و همچنین از ملت ایران به خاطر تمام جنایات پلیدش عذرخواهی کند. اینها تنها علایمی است که نشان می دهد امریکا آماده آدم شدن است.

نقدی در پایان خطاب به مسئولین و رؤسای قوا تأکید کرد: ملت با این حضور درس بزرگی به مسئولین داد و آن هم وحدت و اطاعت از ولایت بود؛ امید است مسئولین درس گرفته و با وحدت ملت را به نقطه ای که شایسته آن است که همان جهانی شدن انقلاب و حاکمیت اسلام است پیش ببرند.

نگرش استراتژيك امام در مطبوعات جهان                 


هفته نامه ميدل ايست: دقيقا محاسبه نشده است كه عملكرد امام خمينى در ده سال گذشته تا چه حد در جهان اسلام اثر گذاشته است.

ولى شكى نيست كه ترس از همين مساله باعث‏شد تا صدام به ايران حمله كند و جنگى 8 ساله آغاز شود.

اشپيگل: حمايت‏سراسرى از امام خمينى بيشتر به دليل زندگى بى تجمل او بود. فقط امام خمينى بوده است كه به اعتراف حتى دشمنانش در تمامى عمرش يك زندگى همراه با تواضع و محقر و دور از هرگونه تمايلات و تجملات دنيوى داشته و كوچكترين لكه سياهى در شرح حال زندگى‏اش ديده نمى‏شود. آيت الله خمينى در ده سال قدرتش توانست همه چيز را به تحرك وادارد و با وجودى كه بنيادگرايى اسلامى قبل از او نيز وجود داشت، وى توانست آن را از مراكش تا اندونزى به يك نيروى سياسى انقلابى تبديل كند كه رژيمهاى مادى گرا و غير روحانى را در فشار قرار دهد و حكام نفتى و رياكار در خليج فارس را به لرزه در آورد.

نگاهى به رويدادهاى گذشته نشان مى‏دهد تا به روشنى دريابيم كه آيت الله خمينى اهميت استراتژيكى ايران را در معادله خاورميانه بهتر از پرزيدنت كارتر ارزيابى كرده است. امريكا توجه نكرد كه ايران بالقوه، نقطه ضعيف سيستم منيت‏بين المللى اوست، ولى آيت الله خمينى اين معنى را به روشنى ديده است. پيروزى او در تهران، فقط مرحله آغازين موجبى انقلابى بوده است كه وى اميد دارد به سراسر منطقه كشيده شود. كارتر و مشاورانش پديده خمينى را فقط دريافت ملى آن در نظر گرفتند. از اين پس مسلم است كه ممالكى، از مصر و اسرائيل گرفته تا عربستان سعودى و عراق و امارات خليج فارس، بايد پى آمدهاى انقلاب ايران را تحمل كنند.

ويليام لوئيس - مايكل لدين

شكست رسواى امريكا

بنوشته اين روزنامه، اقدامات مداوم وى او را به دشمن شماره يك امريكا تبديل كرد و به امريكاييان اين درس را داد كه نمى‏توان رهبران جهان سوم را فقط به دست راستى يا دست‏چپى تقسيم كرد.

(امام) خمينى همچنين ثابت كرد رهبرانى مى‏توانند پيدا شوند كه در فراسوى آنچه امريكا به عنوان كانالهاى فشار بر حكومتهاى جهان مى‏شناسد، بايستند.

روزنامه ميانه رو "لاسويس" چاپ ژنو:

در سرمقاله‏اى نوشت ميليونها مسلمان شيعه در مرگ آيت‏الله خمينى به سوگ نشستند. اما غرب بيش از آنكه متاثر و متاسف باشد احساس آسودگى مى ‏كند.

بى. بى. سى: آيت الله خمينى يكى از قدرتمندترين رهبران خاورميانه در قرن اخير بود او از سوى بنيادگرايان در سراسر جهان اسلامى به عنوان رهبر معنوى انقلاب اسلامى مورد احترام و تحسين بود.

اما بسيار كسان در غرب به او به چشم يك عارف خطرناك كه در آرزوى گسترش جهانى اسلام است مى‏ نگريستند.

بى. بى. سى: صرف نظر از اندوهى كه ممكن است از مرگ هر انسانى پيدا شود و يا احترامى كه ما در غرب براى مردممان قائليم اين را نبايد ناگفته گذاشت كه در مغرب زمين كسان بسيارى هستند كه پس از درگذشت آيت‏الله نفس راحتى خواهند كشيد و خوشحال خواهند شد كه آيت‏الله ديگر زنده نيست.

راديو امريكا: برخى از ايرانيان تبعيدى اميدوارند و پيش‏بينى مى‏كنند كه رژيم ايران به زودى زير فشار جدال درونى بر سر تصاحب قدرت از يكسو و فشار مشكلات اقتصادى مملكت و نارضاييهاى اجتماعى كه از نتايج جنگ با عراق است، سقوط خواهد كرد.

خبرگزارى آلمان غربى: مرگ (امام) خمينى ايران را در آستانه يك جنگ قدرت قرار داده است.

تهران - خبرگزارى آلمان - 14/3/1368

آيت‏الله روح‏الله خمينى رهبر مذهبى ايران شنبه شب درگذشت و كشورش را در معرض يك جنگ قدرت فاجعه‏آميز قرار داد.

راديو امريكا: بسيارى از شخصيتهاى سياسى ايرانى در تبعيد گفتند كه درگذشت آيت‏الله بدون ترديد به بى ثباتى بيشتر در ايران منجر خواهد شد و بعضيها پيش‏بينى كردند كه ممكن است اين امر به جنگ داخلى بيانجامد.

روزنامه "الاخبار" نوشت كه امريكا انتظار بروز يك جنگ داخلى را در ايران دارد.

واشنگتن - خبرگزارى جمهورى اسلامى - 17/3/1368

مقامات و كارمندان امريكايى در يك اقدام احتمالا حساب شده در اظهار نظرات خود پيرامون رحلت رهبر كبير انقلاب اسلامى، "جنگ قدرت داخلى و دوران ناآرام و شلوغى" را براى ايران پيش‏بينى نموده‏اند.

پاريس - خبرگزارى آلمان - 16/3/1368

جانشينان آيت‏الله خمينى با سرعتى كه خيلى از ناظران را متعجب كرده در صدد برآمده‏اند تا اختلافات خود را كنار گذارند و در برابر آنچه كه بعضى كارشناسان آن را به عنوان يك آينده نامطمئن براى جمهورى اسلامى توصيف مى‏كنند مشتركا تلاش كنند.

روزنامه انگليسى اينديپندنت: به ندرت اتفاق مى‏افتد كه يك مرد به تنهايى بتواند مسير تاريخ را عوض كند لكن اين درست همان كارى بود كه آيت‏الله خمينى از عهده آن برآمد.

روزنامه ترك زبان گارته: به نوشته اين روزنامه "امام خمنى با حركت انقلابى خود در دل دنياى غرب خوف و وحشت آفريد اما در ميان ملت‏خود مظهر آنچنان عشق و مهرى بود كه امروز پنجاه ميليون ايرانى در غم رحلت او در ماتم فرو رفته است.

تلويزيون نروژ: دوشنبه شب در مشروح اخبار خود ضمن نشان دادن صحنه‏هايى از ميليونها عزادار ايرانى در تهران گفت تعداد عزاداران و سوگواران رحلت امام خمينى بيش از جمعيت مراسم عاشورا و تاسوعاى سال 1357 تهران و لحظات ورود امام است.

اكونوميست: مراسم تدفين امام را سوگوارى بى سابقه توده‏هاى ايرانى در غم رحلت رهبرشان خوانده است.

ارگان اتحاديه سوسياليستهاى يوگسلاوى: در شماره‏هاى قبلى خود در يك سلسله مقالات از حضور توده عظيم مردم در مراسم تشييع پيكر مطهر امام خمينى شديدا ابراز تعجب كرد و غم فراوان مردم و راههاى ابراز آن را در اين مراسم مرتجعانه توصيف نمود. نويسنده مقاله حتى حضور هليكوپتر در مراسم تشييع را محل تلاقى دنياى مدرن و كهنه دانست و آن را بسيار تعجب برانگيز توصيف كرد.

تانيوگ خبرگزارى دولتى يوگسلاوى: اوضاع تهران پس از انتشار خبر رحلت امام خمينى را آرام توصيف كرد اما نوشت در شمال تهران زنان و مردان عزادار و سياهپوش فراوانى به چشم مى ‏خورند.

نيويورك تايمز: در مقاله‏اى تحت عنوان دوران بعد از جذبه در ايران نوشته است: در صفحه تلويزيون در گذشته هيچ‏گاه سابقه نداشته بود كه انبوهى از مردم تا اين حد هيجان زده شده باشند كه در عمل حتى قسمتى از كفن آيت‏الله را پاره كنند اين تصويرى بود كه انسان را به ياد عزاداريهاى دوران ايمان مى‏انداخت.

نيويورك پست: صحنه‏هاى عزادارى تهران نشانه‏اى است‏بر اينكه نفوذ خمينى از ايران به اين زوديها رخت‏برنمى ‏بندد.

سفير سابق اسرائيل در ايران:

" (امام) خمينى معرف افراطيگرى شيعه بود كه اسلام متعصبانه را به مرزهاى ما آورد. اما اين به اين معنى نيست كه اين تلقى از اسلام به زودى محو خواهد شد. "

"بى نظير بوتو" نخست وزير سابق پاكستان

"جمهورى اسلامى ايران براى ما از اهميت ‏بسيارى برخوردار است. پيامهاى امام خمينى در آينده نيز چراغ هدايت مسلمانان است و ملتهاى مسلمان در آينده نيز از پرتو نورانى افكار و انديشه‏هاى والاى حضرت امام استفاده خواهند كرد. من ايران را كشور خودم مى ‏دانم، همان‏گونه كه پاكستان مسلمان نيز كشور ايرانيها است. هيچ چيز بيشتر از اين ما را خوشحال نمى‏كند كه ايران به عنوان يك كشور موفق قدرتمند در منطقه مطرح باشد. "

 

 

ورود اولين ناو

 

يك روز حاج احمد نقل مي‌كرد امام فرموده‌اند اگر من به جاي نيروهاي مسلح بودم با ورود اولين ناو آمريكايي به خليج فارس آن را هدف قرار مي‌دادم. با اين نظر قاطع ايشان مسئوليت سران كشور بسيار سنگين شده بود. آنها در عين حال كه مي‌گفتند نظر امام بايد تأمين شود معتقد بودند كه در مورد تبعات اين موضوع بايد خدمت ايشان برسند. امام به آنها فرمودند: اگر چه من گفتم اگر من جاي شما بودم اولين ناو آمريكايي را كه وارد خليج فارس شد هدف قرار مي‌دادم اما شما سران كشور بحث بيشتري بكنيد و پس از مشورت با كارشناسان نظامي تصميم آخري را كه مصلحت نظام و مسلمانان در آن باشد اتخاذ كنيد.

 

حجت الاسلام و المسلمين علي اكبر آشتياني

جنايت‌ها و خيانت‌هاي رژيم پهلوي از نگاه امام خميني (ره)


1. ويژگي‌هاي استبدادي و ضد ميهني حكومت رضاخان

 

ايام دهه فجر همواره فرصتي پديد مي‌آورد تا با انقلاب اسلامي و موضوعات مرتبط با آن بيشتر آشنا شويم. شايد براي نسل امروز اين پرسش پيش آيد كه رژيم پهلوي چه مفاسد و چه بدهي‌هايي داشت كه از بين رفتن آن ضروري بود! قطعا كسي كه بيش از همه با مفاسد و جنايت‌ها و خيانت‌هاي رژيم پهلوي آشنايي داشت، امام خميني (ره) بود، كسي هم كه بيش از همه مفاسد و جنايت‌هاي رژيم پهلوي را براي مردم افشا كرده است، امام خميني (ره) مي‌باشد. بنابراين، به بازخواني گوشه‌اي از سخنان امام خميني (ره) درباره جنايت‌ها و خيانت‌هاي رژيم پهلوي مي‌پردازيم. در جريان اين بازخواني، در هر قسمت يكي از محورهاي هشتگانه زير را از زبان امام خميني (ره) مروري مي‌كنيم: ويژگي‌هاي استبدادي حكومت رضاخان، سياست مذهب ستيزي رضاخان، سياست فرهنگ ستيزي رضاخان، سياست فرهنگ ستيزي محمدرضا خان، سياست مذهب ستيزي محمدرضاخان، اوضاع نابسامان اجتماعي در دوره محمدرضاخان، اقتصاد وابسته و نابسامان دوره محمدرضاخان و سياست سلطه پذيرانه محمدرضاخان.

اميد است بازخواني گوشه‌هايي از سخنان امام خميني (ره)، در يادآوري مفاسد و جنايت‌هاي رژيم پهلوي و خيانتي كه آنان به ملت مظلوم ايران كردند مفيد باشد.

زمان رضاشاه از باب اينكه همه دزدي ها منحصر به خودش بود، انحصار دست خودش بود، حكومت ها به اين قدرت نبودند، زمان احمدشاه اين طور نبود كه خود آنها بتوانند همه برداشت ها را براي خودشان بكنند، اين بود كه دار و دسته‌هايي كه مي‌فرستادند اين بساط را درست مي‌كردند. زمان رضاشاه همه دزدي ها از گردنه‌ها رفته بود تهران، همه زلي‌ها از همه جا متمركز شده بود در خود دستگاه دولتي و از همه بالاتر خود رضاشاه و امثال اينها و اين اسباب اين شد بود كه مردم با دستگاه هاي دولتي مطلقا مخالف بودند منتها جرئت نمي‌كردند حرف بزنند.

همان وقتي هم كه در زمان رضاخان آن اختناق عجيب و غريب بود كه هر كسي از همسر خودش مي‌ترسيد، آن اختناقي كه در زمان رضاخان بود هيچ ربطي به آن اختناقي كه در زمان محمدرضا بود نداشت.

در زمان رضاشاه كه ديگر شاه و هر چه بود اينها بودند، مجالي براي مردم اصلش نبود. اين در انتخاباتي كه حق مردم بود. در ساير امور كه ديگر مردم آنقدرها خودشان حق قائل نبودند با اينكه آن هم حق آنها بود اصلا دخالت نداشتند.


غارت ثروت ملي

از اول اينها شروع كردند به بردن، رضاشاه جواهرات ايران را آن وقتي كه مي‌خواستند بيرونش كنند آن طوري كه براي من نقل كردند از يك صاحب منصبي (يكي از آقايان نقل كرد از يك صاحب منصبي كه همراه بوده است) وقتي رضاشاه را متفقين آمدند و بيرونش كردند، در اين خلالي كه مي‌خواست برود چمدان هاي جواهر را پر كرد. چمدان ها را پر كردند از جواهرات ايران و راه افتادند كه ببرند، منتها بين دريا (همان صاحب منصب نقل كرده بود) كه با كشتي اين آدم را مي‌بردند. يك جايي نگه داشتند و يك كشتي كه آن شخص گفته بود مخصوص حمل حيوانات بوده است، آنها آوردند متصل كردند به اين كشتي و به او گفتند تو برو توي آن كشتي لكن همانجا چمدان ها را برداشتند و انگليس‌ها بردند، تمام شد. آن زمان او اين كار را كردند غير از آنهايي كه دزديده بود و برده بود.

يك وقتي در يك سفر رفته بود، يك سفري كه مورد خطر شايد بود، مرحوم مدرس - رحمه‌الله- كه آن روز مخالف با رضاشاه بود و جانش را هم سر همان مخالفت داد، گفته بود كه من دعا كردم به شما در اين سفر كه سالم برگرديد، خيلي خوشحال شده بود كه مدرس به او دعا كرده، گفت دعا كرديد؟ خوب، ايشان گفته بود آخر نكته دارد، اين است كه اگر تو در اين سفر مرده بودي همه اموال ما از بين رفته بود. من مي‌خواهم زنده باشي تا اموالمان را پيدا كنيم. در زمان او آن كارها را او مي‌كرد.

در زمان آن پدر وقتي كه در جنگ واقع شد و متفقين او را اخراج كردند، دنبال اين افتاد كه جواهر جمع كند، چمدان ها را پر كردند از جواهرات و بردند، وقتي كه در كشتي نشست از قراري كه براي ما نقل كرده‌اند يك كشتي ديگري كه مخصوص حيوانات بود آوردند متصل كردند به آن كشتي و آن خبيث را كه از حيوان بدتر بود گفتند بيا توي آن كشتي، گفت: پس چمدان ها چه؟ گفتند چمدان ها مال بعد، بعد هم چمدان ها را انگلستان بردند و خوردند.

حتي روساي ماليه وقتي كه در آن وقت كه من بچه بودم و در آن طرف ها بودم رئيس ماليه‌اش هم حراص بود نسبت به مردم و (را) چه مي‌كرد و از ژاندارمري مثلا چه مي‌كرد تا از مردم به زور چيز مي‌گرفت، به زور نه اينكه همان ماليات را ماليات و غلق باصطلاح آن وقت كه ماليات مي‌گرفت و مامور هم غلق مي‌خواهد و آنجا هم بايد برود وقتي كه وارد مي‌شود بايد آن كسي كه به او وارد شد كدخداي ده چه بكند و چي برايش بياورد. چه مصيبت هايي مردم داشتند از دست همين كساني كه به عنوان ماموريت، چه مامور ماليه بود چه مامور حكومت بود، مامورين هم وقتي مي‌رفتند مردم را عذاب مي‌كردند.

من كه از اول مسائل يادم هست حدود پنجاه و هشت سال، شماها هم كه در بين راه ها ملحق شديد، زمان اين شاه را درك كرده‌ايد، از آن وقت كه چشمتان را باز كرديد، اختناق بود، زحمت بوده، گرفتاري بوده، توي حبس بوده، تبعيد بوده، از اين مسائل بوده، گرفتاري هاي ديگري كه چپاول بوده، همه چيز شما را برده‌اند اينها، جواهرات كه پشتوانه اين مملكت بوده، يك مقداريش را رضاشاه برد و انگليسي ها در بين راه از دستش گرفتند و بردند و يك مقداريش (را) ايشان حمل كرد و برد.

زمان رضاشاه همه غارت ها را منحصر كردند به يك غارتگر، همه را سركوب مي‌كردند، يك غارتگر جاي همه نشست و آن غارت مي‌كرد. پيشتر غارتگرها متعدد بودند بعدش همه سركوب شدند، آن هم به - چيزي كه - دستوري كه از خارج داشتند، همه را سركوب كردند و متمركز شد قوا در يك نفر كه آن هم غارتگر بود.

پدر ايشان وقتي كه كودتا كرد هيچ نداشت، يك سرباز بود صفراليد. وقتي كه سلطه پيدا كرد بر اين مملكت شروع كرد املاك مردم را به زور از آنها گرفتن. شمال مملكت ما، مازندران، بهترين املاك سرسبز ما با فشارهاي او و عمال او به قباله او به زور در آمده‌اند و بسياري از كساني كه مالك بودند يا از روحانيتي كه در اين امر يك نظري مي‌دادند اينها را مي‌گرفتند و به حبس مي‌بردند و گاهي مي‌كشتند.

رضاخان كه آمد در اين اراك بوده، رضاخان و يك سربازي، يك همچو چيزي بوده، آنجا شرح حال خودش را براي اينها نقل كرد، خودش نقل كرده است كه من در اراك بودم و ماهي نمي‌دانم چقدر داشتيم و ما، هي دنبال اين بوديم كه اول ماه اين را دست ما بدهند ما زندگيمان را بكنيم، ماهي هفت تومان، چقدر، چيز كمي بوده، اين در آن گفتگويش كه در آن وقت با وزراي خودش صحبت مي‌كرده اين را، قصه گفته اين را، پس رضاخان خودش گفته كه ما هيچ نداشتيم. همه ما مي‌دانيم كه يك آدم مجهولي بود و نه مالك بود و نه عرض مي‌كنم كاسب بود و نه تاجر بود. هيچ اينها نبود، اين در اين حال آمد اينجا و بسياري از شما شايد يادتان باشد و اكثرتان يادتان نيست كه وقتي رضاشاه آمد اينجا هيچ نداشت، مازندران يا شمال را هر جايي كه توانست اين املاك را گرفت، خوب البته بعدش ديگر نتوانستند نگه دارند، آنها بعدش، بعدَ ايشان نتوانست نگه دارد، ايشان هم وارث يك آدمي است كه هيچ چيز نداشته، حقوق سلطنتي هم كه به زور، بي‌خود مي‌برده است، براي اينكه سلطان قانوني نبوده است. من مكررا اين را ارشادش كردم، اين قانوني نبوده است، آن حقوق سلطنتي هم ببينيد چقدر بوده است، خرج ايشان چقدر بوده، حقوقش چقدر بوده حساب كنيد ببينيد كه اين اموال كه الان در خارج دارد، اينكه در بانك هاي همه جا، تقريبا در بانك ها دارد، در سوئيس دارد، در جاهاي ديگر دارد، اگر طلب دارد واقعا، خوب، به او بدهند و اگر يك آدمي كه هيچ ندارد حالا اينها را دارد، خوب، از او مي‌پرسيم از كجا آورده....

(برگرفته از تاريخ معاصر ايران از ديدگاه امام خميني (ره))


ادب امام


يكي از نزديكان امام خميني (ره) مي گويد: اگر ما بدون توجه قرآن را روي زمين مي گذاشتيم، امام آن را بر مي داشت و مي فرمود: قرآن نبايد روي زمين بماند.

امام امت رحمه الله عليه وقت تلاوت قرآن و ذكر مصيبت اهل بيت عليهم السلام روي زمين مي نشست.

روز 12 بهمن 1357 هنگامي كه امام از هواپيما پياده شد، به هيچ وجه حاضر نشد جلوتر از برادر بزرگش راه برود.

امام با همه محترمانه برخورد مي كردند، در دوران زندگيشان من تاكنون نديدم يك مرتبه يك كسي را بلند صدا كند، اسم كارگرشان را هم سبك صدا نمي زند و با احترام نام مي بردند.

فرا رسیدن دهه فجر را به بسیجیان گرامی تبریک عرض می نماییم.


fajr_nasr19.ir-74

شهیدی که برای حفظ معبر دهانش را پر از گِل کرده بود

 وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.


  میدان رزم حق علیه باطل بود، رزمندگان اسلام گاهی با صحنه‌های به یاد ماندنی مواجه می‌شدند که تمام فداکاری‌ها در آن صحنه‌ها ماندگار می‌شد، یکی از همین صحنه‌ها روایت رزمنده‌ای در کتاب سوره‌های ایثار است از شهیدی که دهان خود را پر از گِل کرد تا مبادا صدای ناله‌اش موجب لو رفتن معبر شود.

* دهانش را پر از گِل کرده بود تا معبر لو نرود

برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط ‌شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدی‌اصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشه‌ای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.

بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.

شهیدان «سعید و علی حمیدی‌اصیل» برادرانی بودند که در عملیات «کربلای 4» آسمانی شدند.

* چند سؤال شهید از مردم

در بخشی از وصیت‌نامه شهید «سعید حمیدی‌اصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.

آن چرا که می‌خواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمی‌کنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».

تا کی می‌خواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبهه‌ها از جان خود می‌گذرند؛ تا کی می‌خواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی می‌خواهید بدون رعایت حجاب در خیابان‌ها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبهه‌ها از گناهانی که در خلوت مرتکب شده‌اند، نیمه‌های شب ناله می‌کنند.

مبادا به جبهه‌ها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.

يادواره ۳۸شهيد محله محمديه نايين برگزار شد


يادواره ۳۸شهيد محله محمديه نايين با حضور تني چند از مسئولان، مردم و خانواده شهدا در محل حسينيه عاشورگاه محمديه برگزار شد.




حجت الاسلام محسن رفيعي محمدي، در يادواره شهداي محله محمديه نايين اظهار داشت: اگر رشادت‌ها و ایثار شهدا و ایثار‌گران به خوبی برای مردم بازگو شود و به قالب‌های کلیشه‌ای محدود نشود بیشترین و بهترین نتایج را به همراه خواهد داشت.

وي ادامه داد: ‌ترویج جهاد، ایثار و شهادت آنقدر حائز اهمیت است که دین اسلام ایثارگری و شهادت‌طلبی را در راه تعمیق آرمان‌های مذهبی تشویق کرده و بیشتر از هر چیز دیگری به آن پرداخته است.

استاد حوزه و دانشگاه خاطرنشان كرد: یادواره شهدا توفیقی برای ترویج فرهنگ شهادت است و در واقع هدف از برگزاری این یادواره‌ها، زنده‌ نگه ‌داشتن یاد و خاطره شهدا و عطرآگین کردن فضای جامعه با بوی معطر شهدا است.

وي تصريح كرد: شهدا با الگو گرفتن از اهل بیت (ع) با تقدیم جان خود رضایت خداوند را به دست آوردند و اگر امروز نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران مقابل استکبار جهانی ایستاده به پشتوانه خون هزاران شهید و جانباز است.

رفيعي اضافه كرد: همين جانفشاني و راه و روش شهدا بوده است كه باعث شده امروز دنیا در مقابل ایران اسلامی سرتعظیم فرود آورد و در اين راه ما هم وظیفه داریم كه برای گسترش فرهنگ شهادت و آرمان‌های شهدا، تلاش بي وقفه داشته باشيم.

وي تاكيد كرد: بايد تلاش برای اشاعه فرهنگ مقاومت و بیداری، سرلوحه کار و وظایف ملت و تمامي مسئولان قرار داشته باشد و همه برای تجلی آن نهایت سعی و تلاش را بکنند.